عماد الدين حسن بن علي الطبري
187
كامل بهائى ( فارسي )
يشهده قال : نعم قال : اللّه اكبر قال : ابن عمر تعال اهن لك ، اما فراره يوم احد ، فاشهد ان اللّه عفا عنه و غفر له ، و اما تغيبه عن بدر ، فانه كانت تحته ربيته رسول اللّه و كانت مريضة ، فقال : رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ان لك لاجر رجل ممن شهد بدرا و سهمه ، و اما تغيبه عن بيعة الرضوان ، فلو كان احد اعز ببطن مكه من عثمان لبعثه مكانه ؛ فبعث رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عثمان ، و كان بيعة الرضوان بعد ما ذهب عثمان الى مكه ، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بيده اليمنى و قال هذه يد عثمان فضرب بها على يده ، فقال : هذه لعثمان ، فقال ابن عمر اذهب الان « 1 » . گفت مردى از اهل بصره به مكه آمد و طواف خانهء كعبه كرد پس ديد قومى كه نشستهاند پرسيد كه اينها كيستند گفتند كه اينها قريشاند آن مرد گفت بزرگترين اينها كيست گفتند عبد اللّه بن عمر بن خطاب مرد حاجى گفت اى پسر عمر از تو سؤال دارم از چيزى كه مرا از آن خبر دهى آيا مىدانى كه عثمان از جنگ احد فرار نموده گفت آرى گفت مىدانى كه در بيعت رضوان حاضر نبود و غائب بوده گفت آرى حاجى گفت اللّه اكبر پسر عمر گفت بيا كه من ترا آسان كنم اما آنكه عثمان در روز احد گريخته گواهى مىدهد كه خداى تعالى آن را از وى عفو كرد و بيامرزيد و اما غيبت او از بدر آن بود كه دختر رسول در خانهء او بود و در آن وقت بيمار بود پس رسول خداى گفت بر سر بيمار باش كه بدرستى كه تراست مزد مردى كه در بدر حاضر بوده باشد و سهم برده از غنيمت و اما غيبت او از بيعت رضوان از آن است كه اگر كسى در مكه عزيزتر از عثمان بودى او را به جاى عثمان فرستادى چون عزيزتر از او نبود وى را رسول به مكه فرستاد و بيعت رضوان بعد از رفتن عثمان واقع شد بجانب مكه پس رسول خداى اشارت به دست راست كرد و گفت اين دست عثمان است و بر دست ديگر زد و گفت اين براى عثمان پس ابن عمر گفت حالا برو كه جواب شنيدى . الجواب ، عماد الدين شفروه اصفهانى دو اعتراض ايراد كرد بر اين جمله : اول ، آنكه گفت ابن عمر كه جواب مصرى گفت هيچ ايراد حجتى نكرد نه از قرآن و نه از اخبار و نه از گواهان عدل يا غير عدل مجرد قول او حجت نباشد بىاسناد با امرى از امور دينيه . و دوم ، آنكه عثمان خليفه پدر او بود و مرضى پدر او ميان مهاجر و انصار وى را هر
--> ( 1 ) - صحيح بخارى ح 3698 از ابواب مناقب عثمان . . . تعال ابين لك .